X
تبلیغات
راز گل سرخ

اسما خداوند متعال


راز گل سرخ
مذهبی/ مدیریت/سرگرمی 
قالب وبلاگ



برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

[ دوشنبه سی و یکم تیر 1392 ] [ 12:15 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]

هفتاد ودو ماه و ظهر عاشورا

شق القمر امام را ديدم

هفتاد ودو  پشت آسمان خم شد

وقتی کمر امام را ديدم

هفتاد و دو زبح و يک خليل الله


موضوعات مرتبط: واقعی
ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391 ] [ 12:8 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]

معبودا !
به بزرگی آنچه داده ای آگاهم کن تا کوچکی آنچه ندارم نا آرامم نکند ..


موضوعات مرتبط: واقعی
ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 ] [ 11:31 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]


موضوعات مرتبط: لطیفه
ادامه مطلب
[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 16:36 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]
دیروز رفتم بقالی سر کوچمون یه دختر و پسر دوقلو خوشگل کوچولو تو بقالی بودن
بعدش من لپای دختررو کشیدم گفتم اسمت چیه ؟
پسره عصبی شد گفت زهرا اسمتو بهش نگو


موضوعات مرتبط: لطیفه
ادامه مطلب
[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 16:15 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]
 1- توماس اديسون از تاريکي وحشت داشت
2- صداي اردک اکو ندارد
3- چشمهاي شتر مرغ از مغزش بزرگتر است
4- مورچه ها نمي خوابند
5- الفباي مردم هاوايي 12 حرف دارد
6- کد کشور روسيه 007 است
7- اگر سر سوسک را قطع کنند براي چند هفته زنده مي مينند
8- ارتفاع برج ايفل در سرما و گرما بر اثر انقباض و انبساط 16 سانتي متر تغيير ميکند
9- آدامس توسط يک فرمانده جنگي اختراع شد

:53:


موضوعات مرتبط: دانستنیها
ادامه مطلب
[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 15:50 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]
ـ جویدن آدامس هنگام خرد کردن پیاز مانع از اشک ریزی شما می شود.

ـ اثر لب و زبان هر کس همانند اثر انگشت آن منحصر به فرد است.

ـ رشد کودک در بهار بیشتر است.
 
ـ ۸ دقیقه و ۱۷ ثانیه طول می کشد تا نور خورشید به زمین برسد.

ـ ظروف پلاستیکی تقریباً ۵۰۰۰۰سال در برابر تجزیه مقاومند.


موضوعات مرتبط: دانستنیها
ادامه مطلب
[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 15:40 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]
روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک را...


موضوعات مرتبط: داستان آموزنده
ادامه مطلب
[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 15:36 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ثروتهای دنیا بهره مند بود،هیچ گاه شاد نبود.او خدمتکاری داشت که ایمان درونش موج می زد. روزی خدمتکار وقتی دید مرد تا حد مرگ نگران است به او گفت:


موضوعات مرتبط: داستان آموزنده
ادامه مطلب
[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 15:34 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]
روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند. 
بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ....


موضوعات مرتبط: داستان آموزنده
ادامه مطلب
[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 15:32 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]
روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ میساختند. اما چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین خرده کاری ها را انجام میدادند.



موضوعات مرتبط: داستان آموزنده
ادامه مطلب
[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 15:30 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]
انگار باران چشم‌های زن، تمامی ندارد. چندسال بعد…نمی‌دانم چندسال… حرم صاحب اصلی محفل! سید، دست به سینه از رواق خارج می‌شود


موضوعات مرتبط: داستان آموزنده
ادامه مطلب
[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 15:28 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]
نجار، یک روز کاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را برای صرف نوشیدنی به خانه اش دعوت کند.موقعی که نجار و دوستش به خانه رسیدند


موضوعات مرتبط: داستان آموزنده
ادامه مطلب
[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 15:24 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]
در باغی چشمه‌ای‌بود و دیوارهای بلند گرداگرد آن باغ، تشنه‌ای دردمند بالای دیوار با حسرت به آب نگاه می‌کرد. ناگهان خشتی از دیوار کند و در چشمه افکند. صدای آب مثل صدای یار شیرین و زیبا به گوشش آمد


موضوعات مرتبط: داستان آموزنده
ادامه مطلب
[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 15:21 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]


استاد اصولا منطق چیست ؟
معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد
می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟


موضوعات مرتبط: داستان آموزنده
ادامه مطلب
[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 15:19 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی. اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری! دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی و سوم اینکه در بهترین کاخ ها و خانه های جهان زندگی کنی ... پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد . اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است . و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست
موضوعات مرتبط: داستان آموزنده
[ جمعه دوم تیر 1391 ] [ 15:3 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]
خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود ، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام Vikki زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمیآمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.


موضوعات مرتبط: داسنان طنز
ادامه مطلب
[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 11:34 ] [ عبدالکریم فیروزشاهی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ